کلیپی کوتاه از هنرنمایی ناوگروه 86
اقتدار 360؛ پیمودن دور دنیا در 232 روز، افتخار کم نظیر ناو گروه 86 نیروی دریایی ارتش
رهبر انقلاب اسلامی مدظله العالی در دیدار با کارکنان و خانوادههای ناوگروه ۸۶ ارتش جمهوری اسلامی:
کار شما یک افتخار بزرگ بود
ثابت کردید دریاهای آزاد متعلق به همه است
…این افتخاری است که برای اوّلینبار در تاریخ دریانوردیِ کشور ما اتّفاق افتاده. حالا [اگر] این سالهای نکبتبار حاکمیّت پهلویها و قاجاریها را کنار بگذاریم، قبلش ما دریانوردی داشتهایم، بد هم نبوده، لکن آن چیزی که قبلاً داشتیم با این کاری که شما کردید فاصلهاش خیلی زیاد است؛ این یک افتخار بزرگی بود که ناوگروه شما ایجاد کردند؛ یک مجموعهی سیصدوپنجاهنفری، با یک فرمانده مجرّب و کاردان، بتوانند ۶۵ هزار کیلومتر را طی کنند ــ یک دُور دنیا است ــ مسیر آبی را بگذرانند و نزدیک هشت ماه روی آب بمانند، دقیقاً ۲۳۲ روز؛ اینها کارهای بزرگی است. نیروهای دریاییِ معروفِ دنیا، و کسانی که این کار را میتوانند انجام بدهند و انجام میدهند، معدودند؛ شما انجام دادید؛ سه اقیانوس را درنوردیدید و سرافراز به میهن برگشتید. آنچه شما کردید، یک کار خیلی پُرمعنایی است، بهآسانی نمیشود این را به چشم یک حادثهی دریانوردی یا نظامی نگاه کرد؛ این کار شما عمق دارد.
صفحه معاونت فرهنگی تربیتی در آپارات
به اطلاع همه طلاب محترم می رساند معاونت فرهنگی تربیتی مرکز آموزش غیرحضوری با ایجاد حساب کاربری در آپارات اقدام به برگزاری مراسم های برخط در بستر این شبکه اقدام نموده است
بزرگواران می توانند محتوای فرهنگی تربیتی و همچنین بهره مندی از مراسم ها به آدرس ذیل مراجعه نمایند
مراسم عزاداری به مناسبت شهادت امام سجاد علیه السلام
ویژه نامه ماه محرم وبلاگ معاونت فرهنگی تربیتی
![]() |
![]() |
کلیپ زیبای سرباز قاسم با نوای حاج میثم مطیعی
سرود هماهنگ که دوشنبه ششم محرم
در بیش از ۴۰۰ میعادگاه احلی من العسل
در سرتاسر کشور اجرا میشود..
تــهـیــــــه شـــــــده در:
معاونت جوانان عاشورایی
هیــأت رزمنـــدگان اســـلام
آزاد شده ی امام حسین علیه السلام
برو خانه و اگر گفتند فرار کرده ای؛ بگو فرار نبود! حسین مرا آزاد کرد! ناگهان در میان صحرا دید اسبی نیست و سواری نیست. و جلوی درب خانه شان ایستاده است. آرام کلون در را به صدا در آورد. نسیمِ نیمه شب، پرچم سیاهِ بالای در را تکانی داد.
خانه که نمی شد اسمش را گذاشت. دست کم اما سقفی برای بالاسر داشت. گوشه ی حیاط، حصیری پوسیده و نصفه نیمه افتاده بود که پیرمرد و زنش گاهی رویش می نشستند و گُلی می گفتند؛ تا شب هنگام پسرشان بیاید و از تنهائی درشان بیاورد.
زن، آبی از حوض به صورت زیبایش زد و پرچم سیاه را از کنار حوض برداشت. با همان دستِ خیس، خاکش را گرفت و نگاهی معنادار به شوهرش انداخت.
پیرمرد سرش را پائین انداخت و گفت: «زن! خودم هم وامانده ام. نمی دانم چه کنم؟! فردا اول محرم، به هوای هر سال، دوباره مردم سرازیرِ این خانه می شوند!»
زن ادامه داد: «خانه ای که یک ماه دیگر، باید تحویل صاحب ش دهیم و پلاسِ بی پلاسمان را جای دیگر ببریم!»
پیرمرد گفت: «زن! به خدا این ها اصلاً مهم نیست! کسی چه می داند که من آه در بساط دارم یا ندارم. حرف این است که اگر بیایند و وضعِ والذّاریاتِ مرا ببینند، آبرو برایم نمی ماند. از طرفی هم، مردم به این روضه ی دهه اولی عادت کرده اند! اگر مثل هر سال، این پرچمِ سیاه را، بالای در خانه نبریم؛ دیگر چه سری میانِ در و همسایه بلند کنم؟! حسین جان! نپسند که بی آبرو شوم!»
چشمانِ مرد بی چاره پر از اشک شد و بلند بلند گریست!
دیدنِ اشک های مرد برای همسرش سخت بود. پرچم سیاه را در دست هایش فشرد و نزدیک شوهرش آمد.
ـ آقا! یادته سال های سال ما بدون بچه روزمان را کنارِ هم، شب کردیم؟ من یک روز گفتم که افسوس این مال و منال وارثی نداره؟»
گفت: «بله. می خوای داستان نذر امام حسین رو یادم بیاوری؟! مگر می شه یادم برود زن! نذر کردیم اگر خدا فرزندی به مان داد؛ هر سال دهه اول تو خونه، روضه ی کربلا بخونیم. آره خوب یادمه! اما مردِ ورشکسته ی بی هیچ، مگه چی کار می توانه بکنه؟!»
زن گفت: «ما هنوز یک چیزِ فروشی داریم. همین پسری که از حسین گرفته ایم!»
ناگهان در میان صحرا دید اسبی نیست و سواری نیست. و جلوی درب خانه شان ایستاده است. آرام کلون در را به صدا در آورد. نسیمِ نیمه شب، پرچم سیاهِ بالای در را تکانی داد…
ـ منظورت چیست؟
زن گفت: «من هجده سال زحمت کشیده ام؛ پسر بزرگ کرده ام. پسرم که آمد؛ گیسوانش را می تراشی. همین فردا سرِ بازار بصره می روی. چه کار داری بگوئی پسرم است. بگو غلامم است. یک قیمتی او را بفروش و پولش را بیاور، چراغِ این خیمه را روشن کن!»
مرد گفت: «شاید پسرت راضی نشود. تازه شرعاً هم نمی دانم می شود او را فروخت یا نه.»
زن و شوهر رفتند خدمت علما و پرسیدند. علما گفتند: «اگر پسر راضی باشد خودش را در اختیار کسی بگذارد؛ اشکالی ندارد.» و به خانه برگشتند.
لختی بعد، در خانه باز شد و فرزند وارد شد. مادرش نگاهی به قامتش انداخت و گریان به سمت اتاق دوید. پدرش دست به صورت پر اشکش می کشید.
ـ آقاجون! چیزی شده؟
ـ پسرجان! ما تصمیم گرفته ایم تو را با امام حسین معامله کنیم!
و داستان را گفت.
پسر گفت: «من حاضرم پدر! فدای شما و خیمه ی اباعبدالله! که اگر می شد؛ امشب به بازار می رفتم!»
صبحِ علی الطلوع، گیسوانِ پسر را تراشیدند. پسر خود را در بر مادرش انداخت و گریستند، و به سرعت به طرف بازار برده فروشان حرکت کردند.
پدر، تا غروب هر قیمتی گفت؛ کسی نخرید. اما در دل ش خوشحال بود که بار دیگر او را پیش مادرش می برم تا او را ببیند. در همین فکر بود که ناگاه، سواری از دروازه بصره عبور کرد و سراسیمه به سمت آن دو تاخت و نزدیکشان سلام کرد.
ـ او را می فروشی؟!
ـ بله آقا! از صبح برای همین منتظریم!
مبلغ را گفت. آن سوار کیسه ای دینار داد که دقیق به همان قیمت بود. بعد فرمود: «اگر بیش تر هم می خواهی؛ بدهم!»
پیرمرد خیال کرد که سوار او را مسخره می کند. گفت: «همین مقدار کافی است!» اما آن سوار، مشتی دیگر دینار طلا به او داد و فرزند را با خود برد.
پیرمرد به خانه آمد. زن جلو دوید و پرسید: «خوب! چه کردی؟!» گفت: «فروختم.» ناگهان زن بلند شد و نگاه ش را به گوشه ای دوخت و بلند گفت: «ای حسین! به خودت قسم دیگر اسم بچه ام را به زبان نمی آورم!»
پسر در دلِ تاریک شب، سوار بر اسب می رفت! بغض گلویش را می فشرد. اما نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به شدت گریست. آقا رویش را برگرداند.
ـ پسرجان! چرا گریه می کنی؟!
ـ آقا! من اربابی داشتم که خیلی مهربان بود. حال جدائیِ او مرا بی تاب ساخته است.»
فرمود: «پسرم! نگو اربابم. بگو پدرم.»
ـ آری، پدرم.
فرمود: «می خواهی نزدشان برگردی؟!»
ـ نه!
فرمود: «چرا؟!»
ـ اگر برگردم؛ می گویند فرار کرده ام!
فرمود: «نه پسرم! از اسب برو پائین و به خانه برگرد!»
نمی خواست برگردد. اما آخرین جمله آن آقا، او را سر جایش میخ کوب کرد:
ـ برو خانه و اگر گفتند فرار کرده ای؛ بگو فرار نبود! حسین مرا آزاد کرد!
ناگهان در میان صحرا دید اسبی نیست و سواری نیست. و جلوی درب خانه شان ایستاده است. آرام کلون در را به صدا در آورد. نسیمِ نیمه شب، پرچم سیاهِ بالای در را تکانی داد.(برداشتی آزاد از داستانِ «آزاد شده ی حسین» به نقل از مرحوم کافی، کتابِ «کرامات الحسینیه»)
———————————
منبع : تبیان
اعمالی برای روز مباهله
۱- غسل
۲- روزه
۳- دو رکعت نماز
در هر رکعت یک مرتبه سوره «حمد» و ۱۰ مرتبه سوره «توحید»، ۱۰ مرتبه «آیة الکرسی» و ۱۰ مرتبه سوره «قدر» همچنین روایت شده است که نمازگزار بعد از نماز ۷۰ مرتبه استغفار کند.
۴- خواندن دعای مباهله
اللّٰهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهائِکَ بِأَبْهاهُ وَکُلُّ بَهائِکَ بَهِیٌّ، اللّٰهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِبَهائِکَ کُلِّهِ. اللّٰهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَلالِکَ بِأَجَلِّهِ وَکُلُّ جَلالِکَ جَلِیلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِجَلالِکَ کُلِّهِ. اللّٰهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَمالِکَ بِأَجْمَلِهِ وَکُلُّ جَمالِکَ جَمِیلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بَجَمالِکَ کُلِّهِ. اللّٰهُمَّ إِنِّی أَدْعُوکَ کَما أَمَرْتَنِی فَاسْتَجِبْ لِی کَما وَعَدْتَنِی.
خدایا از تو میخواهم از زیباییات بهحق برترین مرتبه زیباییات و همه مراتب آن زیباست، خدایا از تو میخواهم به همه مراتب زیباییات. خدایا از تو میخواهم از بزرگیات بهحق برترین مرتبه بزرگیات و همه مراتب بزرگیات بزرگ است، خدایا از تو میخواهم به همه مراتب بزرگیات. خدایا از تو میخواهم از جمالت، بهحق برترین مرتبه جمالت و همه مراتب جمال تو جمیل است، خدایا از تو میخواهم به همه مراتب جمالت. خدایا تو را میخوانم چنانکه فرمان دادی، پس اجابتم کن چنانکه وعده فرمودی،
صفحات: 1· 2
فرازی از خطبه غدیر-1
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ عَلِيّاً وَالطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ هُمُ الثِّقْلُ الاَْصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الاَْكْبَرُ،
فَكُلُّ واحِد مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَمُوافِقٌ لَهُ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ. أَلا إنَّهُمْ أُمَناءُ اللهِ في خَلْقِهِ وَحُكّامُهُ في أَرْضِهِ.
أَلا وَقَدْ أَدَّيْتُ، أَلا وَقَدْ بَلَّغْتُ، أَلا وَقَدْ أَسْمَعْتُ، أَلا وَقَدْ أَوْضَحْتُ. ألا وَإنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ قالَ،
وَأَنَا قُلْتُ عَنِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ. أَلا إنَّهُ لا “أَميرَالْمُؤْمِنينَ” غَيْرَ أَخي هذا. أَلا لا تَحِلُّ إمْرَةُ الْمُؤْمِنينَ بَعْدي لاَِحَد غَيْرِهِ
ای مردم، علی و پاکان از فرزندانم از نسل او ثقل اصغرند و قرآن ثقل اکبر است.
هر یک از این دو از دیگری خبر میدهد و با آن موافق است. آنها از یکدیگر جدا نمیشوند تا بر سر حوض کوثر بر من وارد شوند
. بدانید که آنان امینهای خداوند بین مردم و حاکمان او در زمین هستند. بدانید که من ادا نمودم،
بدانید که من ابلاغ کردم، بدانید که من شنوانیدم،
بدانید که من روشن نمودم، بدانید که خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عزوجل میگویم،
بدانید که امیرالمؤمنینی جز این برادرم نیست. بدانید که امیرالمؤمنین بودن بعد از من برای احدی جز او حلال نیست.
part of Ghadir Sermon (1)
O people! Ali and the good ones from among my offspring from his loins are the Lesser Weight,
while the Qur’an is the Greater One: each one of them informs you of and agrees with the other.
They shall never part till they meet me at the Pool (of Kawthar). They are the Trustees of Allah over His creation,
the rulers on His earth. Indeed now I have performed my duty and conveyed the Message.
Indeed you have heard what I have said and explained. Indeed Allah, the Exalted One and the Sublime,
has said, and so have I on behalf of Allah, the Exalted One and the Sublime, that there is no Amiral-Mu’minin
(Commander of the Faithful) save this brother of mine; no authority over a believer is permissible after me except to him.”
part of #Ghadir_Sermon
داستان کوتاه درباره امام هادی علیه السلام
روزی یك مسیحی را كه با زن مسلمانی زنا كرده بود نزد متوكل آوردند. متوكل خواست در مورد او حد شرعی اجرا شود، در این هنگام مسیحی مسلمان شد، یحیی بن اكثم كه قاضی القضات بود گفت: اسلام آوردن او باعث از بین رفتن كفر و عملش می شود و از این رو نباید حد در مورد او اجرا شود. برخی از فقها گفتند: باید سه بار در مورد او حد جاری شود، برخی دیگر به گونه ای دیگر فتوا دادند. با این اختلاف آراء نمی شد كاری از پیش برد.
متوكل به ناچار مجبور شد به سراغ او برود و از او بخواهد نظرش را بگوید، او فرمود: باید آن قدر تازیانه بخورد تا بمیرد!
سخن او با مخالفت شدید یحیی بن اكثم و سایر فقها رو به رو شد، آنها گفتند: این فتوا در هیچ آیه و روایتی وجود ندارد، از این رو از متوكل خواستند از او مدرك این فتوا را جویا شود. متوكل موضوع را به او نوشت.
او در پاسخ پس از بسم الله این آیه را نوشت: هنگامی كه قهر و قدرت ما را دیدند، گفتند به خدای یگانه ایمان آوردیم و به بتها و عناصری كه آنها را شریك خدا قرار داده بودیم كافر شدیم ولی ایمانشان به هنگام دیدن قهر و قدرت ما سودی ندارد این سنت و حكم الهی است كه در میان بندگان وی جاری است و پیروان باطل در چنین شرایطی زیانكار شدند«1»
متوكل، پاسخ مستدل و محكم امام هادی «علیه السلام» را پذیرفت و دستور داد حد زناكار طبق فتوای امام، اجرا شود«2»
امام با ذكر این آیه شریفه به آنان فهماند: همان طور كه ایمان مشركان، عذاب خدا را از آنها باز نداشت ، اسلام آوردن این مسیحی نیز، حد را ساقط نمی كند.«3»
حسن ختام این بحث، فرمایشی است از آن امام همام كه خطاب به شیعیانشان فرمودند:
ای گروه شیعه، در زندگی، با اندیشه و منش شایسته، برای ما مایه زینت و عزت باشید، نه مایه سرشكستگی، با مردم زیبا سخن بگویید و زبانتان را كنترل كنید و از طرح مطالب بی ارزش و گفتار زشت خودداری نمایید.«4»
منابع:
1. سوره غافر آیات 84-85
2. وسائل الشیعة ج18 ص408
3. به نقل از سیره پیشوایان ص599
4. بحار الانوار ج8 ص
بلاغ
فَلْیُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَالْوالِدُ الْوَلَدَ إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ
الامام الخمینی قدس الله سره الشریف:
«احیاء الغدیر بان یعلمونا کیف نتبع، یعلمونا بان الغدیر لایتحدد بزمان واحد. وقعه الغدیر یجب ان تکون فی کل الازمان و الطریق الذی استعمله امیر المومنین علیه السلام فی حکومته یجب ان یکون طریق الامم و حکام. وقعه الغدیر هو تعیین الحکومه و هذا الذی یمکن ان ینصب و ان المقامات المعنویه لایمکن ان تنصب»
القائد سماحه آیه الله الخامنه ای دام ظله العالی:
«طریقه الحکومه و السلطه و القوه فی المجتمع الاسلامی، یتعین و یبنی علی واقعه الغدیر هذه هی اهمیه واقعه الغدیر. اهمیه الغدیر لیست هی تعیین امیر المومنین فقط. هذه المساله مهمه و لکن الاهم منه تعیین القاعده و الاسلوب، اصبح واضحا بانه فی المجتمع الاسلامی، لا مکانه للحکومه الملوکیه، و ایضا لا مکانه للحکومه الفردیه، لا مکانه لحکومه الذهب والفضه، و لا مکانه لحکومه الاغنیاء، و لا لحکومه المتکبرین علی الناس، و لا لحکومه المنتفعین و الطماعین و التجمیع و اکثار المال لا معنی له، و لا لحکومه الشهوات، و لهذا اوضح لنا ان فی الاسلام ذلک و هذا الاساس وضع فی واقعه الغدیر»
صفحات: 1· 2