رعايت پروتكل هاي بهداشتي توسط رهبرانقلاب
گذاشتن ماسك و دستكش و رعايت فاصله رهبرمعظم انقلاب مدظله العالي در ديدار با نخست وزير عراق
رهبرمعظم انقلاب مدظله العالي: «من وقتی میبینم در تلویزیون نشان میدهد که بعضیها عبور میکنند و همین چیز ساده، همین ماسک را نمیزنند، من از آن پرستار واقعاً خجالت میکشم که آنها آن جور دارند فداکاری میکنند -آن پزشک، آن پرستار- آن وقت این آدم، جوان یا غیر جوان، حاضر نیست یک ماسک بزند اینها باید انجام بگیرد. این عرضِ اوّلِ ما است. من خواهش میکنم همهی کسانی که در این زمینه مؤثّرند، چه مسئولین اجرائی کشور، چه آحادی که میتوانند خدمتگزاری کنند، چه آحاد مردم، همه در این زمینه فعّالیّت کنند تا بتوانیم در ظرف مدّت کوتاهی این زنجیرهی سرایت را قطع کنیم و کشور را به ساحل نجات برسانیم.» ۱۳۹۹/۰۴/۲۲
ازدواجِ خدایی
✍️ وقتی که آدم زندگیش خدائی باشه ، هر کاری که میخواد انجام بده ، اوّل با خودش فکر میکنه:
آیا این کار ، منو به #خدا میرسونه یا نه؟!
?مثل حضرت علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها که وقتی #ازدواج کردند?
از امیرالمومنین پرسیدند:
کَیْفَ وَجَدْتَ أَهْلَکَ؟!
حضرت زهرا سلام الله علیها چطور همسری است؟!
حضرت علی جواب داد:
نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَی طَاعَةِ اللهِ.
بهترین یار و یاور برای طاعت_خدا است.

? دقّت کنیم
که حضرت علی از کدوم ویژگیِ حضرت زهرا تعریف میکنه.
میگه:حضرت زهرا همسر خیلی خوبیه خیلی به دردِ #طاعت_خدا میخوره.❤️
خیلی در انجام دستوراتِ الهی کمک میکنه.
❌حالا اینکه خانوم قورمه سبزی خوشمزه درست میکنه یا نه..
❌ شیرینی خوب درست میکنه یا نه..
❌ خیاطی و گلدوزی بلده یا نه..
❌ ژله تزریقی بلده درست کنه یا نه..
☝️ اصلاً از این بحثها نیست.
نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَی طَاعَةِ اللهِ.
کسی که زندگیش خدائی باشه، در #ازدواج هم خدائی عمل میکنه.
? اصلاً همهی زندگیش میشه #خدا.
چنین کسی:
✅ هر جور دلش بخواد حرف نمیزنه..
✅ هر جور دلش بخواد نمیخوابه..
✅ هر جور دلش بخواد نمیخوره..
✅ هر جور دلش بخواد نمیخنده..
✅ هر جور دلش بخواد پیام فوروارد نمیکنه..
✅ هر جور دلش بخواد #ازدواج نمیکنه..
?هیچ کاری رو به خواستِ خودش انجام نمیده، بلکه خواستِ #خدا رو در نظر میگیره.?
خدائی زندگی میکنه
خدائی میمیره
خدائی هم محشور میشه?
ازدواج در سیره شهدا

مهریه؛ قرآن و کتابهای شهید مطهری
پسر خالهام بود. یک روز آمد خانهمان با یک برگه پر از نوشته، پشتورو. نشست کنار مادرم و گفت: «خاله، میشود چند دقیقه ما را تنها بگذارید، می خواهم شرایطم را بخوانم ببینم طاهره حاضره با من ازدواج کند یا نه؟»
مادرم که رفت رو به رویم نشست. شرایطش را یکی یکی گفت. من هم چون از صمیم قلب دوستش داشتم قبول کردم. گفتم: «دوست دارم مهریه ام یک جلد کلام الله مجید باشد» گفت: «یک جلد قرآن و یک دور کتب شهید مطهری.»
شهید یونس زنگی آباد
هدیه دادن کت دامادی در شب عروسی
عقدمان خیلی ساده بود و بی تکلف؛ همان طور که احمد می خواست. خواستند خطبه عقد را بخوانند دیدم کت تنش نیست. گفتم: «پس کتت کو؟» گفت: «یکی از بچه ها مراسم عقدش بود؛ ولی کت دامادی نداشت، کتم را هدیه دادم.»
شهید احمد رحیمی
عروسی با یک شام ساده
شب عقد کلی سنت شکنی کردیم. سفره نینداختیم، یک سجاده پهن کردیم رو به قبله، یک جلد قرآن هم مقابلش. مهریه را هم برخلاف آن زمان سنگین نگرفتیم، اما مراسممان شلوغ بود. همه را دعوت کرده بودیم، البته نه برای ریخت و پاش، برای اینکه سادگی ازدواجمان را ببینند، اینکه می شود ساده ازدواج کرد و خوشبخت بود.
عروسیمان هم از این ساده تر بود. اصلا مراسمی نبود. شب نیمه شعبان، خانواده علی آمدند خانه ما، دور هم شام خوردیم، بعد هم من و علی رفتیم خانه بخت.
شهید علی نیلچیان
عشق در بیمارستان
مجروح شده بود، برده بودندنش بیمارستان. ۱۵ روز بستری بود. در این مدت از یک خانم پرستار خوشش آمده بود. رفته بودم دیدنش، گفت: «مامان، نظرت در مورد این خانم چیه؟» با خنده گفتم: «چیه مرتضی انگار تو گلوت گیر کرده؟» خندید. گفت: «حالا اگر گیر کرده باشد چی؟ اشکالی دارد؟»
از بیمارستان که آمد رفتیم خواستگاری. همه چیز جور شد، خیلی سریع و آسان. اول صیغه محرمیت خواندیم، بعد هم جشن عقد را برگزار کردیم.
مرتضی نورصالحی
برای تکمیل دینم ازدواج می کنم
به قد و قواره اش نمی آمد حرف ازدواج را بزند. گفتیم: «هنوز برای تو زود است. بگذار جنگ تمام شود، خودمان برایت آستین بالا می زنیم.» گفت: «نه، پیامبر فرموده اند ازدواج کنید، تا ایمان شما کامل باشد. من هم برای تکمیل ایمان باید ازدواج کنم.» پرسیدیم: «خب، حالا بگو دوست داری همسر آینده ات چطور باشد؟» گفت: «عفیف باشد و با حجاب.»
شهید حسین زارع کاریزی
همسر دوم
گفت: «شما یک مطلبی را باید بدانید، من یک همسر دیگر دارم.» جا خوردم. اهل این حرف ها نبود. گفت: «من قبل از شما با جبهه ازدواج کردم، مجبورم بیشتر به آن برسم تا به شما. نظرتان چیست؟» گفتم: «خوش به حال جبهه» گفت: «قول میدهم اگر شهید شدم شفاعتتان کنم.»
شهید احمد سلیمانی
اذان و اقامه اش باعث شفایم شد
نوه داییام بود. کم و بیش رفت و آمد داشتیم. خواستگاری ام که آمد، پدر و مادرم بی چون و چرا قبول کردند. ولی خودم تردید داشتم. ۲ سه بار آمدند و رفتند؛ جواب مثبت ندادم. همان ایام مریض شدم و افتادم توی بستر. نزدیک ظهر آمد خانه مان. از پشت در احوالم را پرسید و بعد آماده شد برای نماز. آنقدر قشنگ اذان و اقامه گفت و نماز خواند که یادم رفت مریضم. همان نماز کار خودش را کرد. شدم عروس خانه محمد ناصر ناصری.
شهید محمد ناصر ناصری
منبع : دفاع پرس
اگر تو نبودي كفووي براي فاطمه نبود
آخرین ماه از یک سال قمری با بهترین روز خلقت و پیوندی آسمانی آغاز می شود، یکم ذی الحجه یادآور روزی در تاریخ اسلام است که بانوی دو عالم در سن 9 سالگی ولایت علی ابن ابیطالب را بر خود قبول کرده است. سالگرد ازدواج این دو نور عالم رخداد عظیمی است که به تعبیر امام خمینی (ره) اشاعه نور این خانواده عالم را روشن کرده است. از این روی اول ذی الحجه مصادف با سالگرد ازدواج حضرت زهرا (سلام الله عليها) و حضرت امیرالمونین (عليه السلام) روز مبارکی است که بیشترین زوج های جوان پیوند خودشان را در این روز رقم می زنند.

حضرت علی(عليه السلام) که برای خواستگاری دختر پیامبر (صلي الله عليه وآله) به خانه ایشان رفته بود، خواسته خود را اینگونه بیان کرد: «پدر و مادرم فدای شما، وقتی خردسال بودم مرا از عمویتان ابوطالب و فاطمه بنت اسد گرفتید. با غذای خود و به اخلاق و منش خود بزرگم کردید. نیکی و دل سوزی شما درباره من از پدر و مادرم بیشتر و بهتر بود. تربیت و هدایتم به دست شما بوده و شما ای رسول خدا به خدا سوگند ذخیره دنیا و آخرتم می باشید. ای رسول خدا! اکنون که بزرگ شده ام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، آرامش یابم. آمده ام تا دخترتان فاطمه را از شما خواستگاری کنم. آیا مرا می پذیرید؟» چهره پیامبر، همانند گل شکفته شد. گویا انتظار این لحظه را می کشید. خوشحال شد، ولی جواب قطعی را برعهده فاطمه (سلام الله عليها) گذاشتند.
معرفي برخي از كتابها در مورد جوادالائمه

کتاب های زیادی درباره این امام همام(ع) و کرامات ایشان به رشته تحریر در آمده اند که برخی از مهم ترین این تألیفات در سال های اخیر عبارتند از:
◄زندگانی امام محمدتقی(ع)/ منصور کریمیان/ اشرفی/ 1381
◄حضرت امام محمد تقی(ع)/ سیدمهدی آیت اللهی، علی مظاهری/ جهان آرا/ 1381
◄زندگانی حضرت امام محمد تقی(ع)، گزیده ای از منتهی الامال محدث قمی/ رضا استادی/ دفتر نشر برگزیده/ 1382
◄صحیفه امام جواد(ع)/ جواد قیومی اصفهانی/ جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، دفتر انتشارات اسلامی/ 1382
◄تاریخ اسلام در عصر امامت امام رضا و امام جواد علیهماالسلام/ علی رفیعی/ تحسین/ 1382
◄زیارتنامه امام موسی بن جعفر و امام جواد(ع)/ مهدی الهی قمشه ای/ نصایح / 1382
◄لالایی معصومین 11، امام جواد(ع)/ فرشته منعمی، رضوان داستانپور/ ایران نگین/ 1383
◄داستان زندگی امام جواد(ع)/ محمدحسین صلواتیان، امیرمهدی مرادحاصل، رضا شیرازی/ پیام نور/ 1383
◄بیست و پنج درس زندگی از سیره عملی حضرت امام جواد الائمه(ع)/ حمیدرضا کفاش، نعمت الله کاظمی فرامرزی/ عابد/ 1383
◄زندگانی چهارده معصوم، امام محمد تقی(ع) و امام علی النقی(ع)/ علی نوری/ جهانتاب/ 1383
◄زندگانی حضرت امام محمد جواد(ع)/ میرداوود سیدحسینی/ زرین رود/ 1383
◄معجزات امام جواد علیه السلام/ حبیب الله اکبرپور (به اهتمام)/ الف/ 1384
◄تحلیلی بر زندگی امام جواد(ع)/ عباسعلی کامرانیان/ مجنون / 1384
◄جوان ترین رهبر؛ حضرت امام جواد(ع)/ مهدی مرادحاصل، شهرام عظیمی (نقاش)، زهرا شهبازی (ویراستار)/ منادی تربیت / 1384
◄قصه های مهربانی؛ مهربان یازدهم امام جواد(ع)/ مجید ملامحمدی، محمدحسین صلواتیان (تصویرگر)/ پیام آزادی/ 1385
◄یکصد و ده حدیث از امام جواد و امام هادی(ع)/ محمدحسین مجاهد (گردآورنده)/ فقه/ 1385
◄نخل های بی قرار؛ چهل حکایت از زندگی امام جواد(ع)/ ناصر نادری/ پیام محراب/ 1386
◄چهل حدیث از امام محمد جواد(ع)؛ گهرهای تقوی(ع)/ محمدحسین فلاح زاده/ معروف/ 1386
◄آشنایی با زندگانی امام جواد علیه السلام/ حسین فریدونی/ نبا / 1386
◄بخشنده پاک؛ امام جواد علیه السلام/ مهدی وحیدی صدر (شاعر)/ جامعه القرآن الکریم / 1386
◄عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام جواد(ع)؛ اثبات حقانیت تشیع/ واحد تحقیقاتی گل نرگس(عج)/ شاکر/ 1386
◄درختی که بال درآورد؛ داستان هایی از زندگی امام جواد(ع)/ مجید ملامحمدی/ بوستان کتاب قم/ 1386
◄عزیزترین یادگار؛ حکایتی از زندگی امام جواد(ع)/ مهدی وحیدی صدر، طیبه توسلی (تصویرگر)/ عروج اندیشه/ 1387
◄حیات پاکان؛ داستان هایی از زندگی امام رضا، امام جواد و امام هادی(ع)/ مهدی محدثی/ بوستان کتاب قم / 1387
◄امام جواد(ع)/ مهدی وحیدی صدر، منقذ موسوی (تصویرگر)/ عروج اندیشه/ 1387
◄بخشنده ترین پدر دنیا؛ امام جواد(ع)/ علی عباسی/ منتظران ظهور/ 1387
◄امام جواد(ع)؛ غنچه ای که پژمرد/ سپیده خلیلی، سعید رزاقی (تصویرگر)/ لوح دانش/ 1387
◄چهل داستان و چهل حدیث از امام جواد(ع)/ عبدالله صالحی/ مهدی یار / 1387
◄امام محمد تقی (ع)/ مهدی وحیدی صدر، فرشته منعمی (تصویرگر)/ موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) / 1387
۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
محرم خانه بود و نامحرم اسرار.

امـــام جــواد آن شه ملک جود که بُد عالم علم غیب و شهود
ز تقوا تقى بود آن نور پاک ز بخشش جــواد آن مه تابناک
جوان بود و جوانه امامتش، بهاری ترین تصویر روزگار، مولایی که در کودکی، اعجاز امامت را به تصویر کشید و بالیدن بی وقفه اش، خار چشم دشمنان شد.
چنان عطر و بوی آسمان داشت که زمین، مدهوش تماشایش بود.
چشمه چشمه حکمت و الهام از سینه اش می جوشیدو هر چه ناپاکی را در زلال عصمتش می شست.
مناظره های جاهلان را عالمانه پاسخ می داد و سد انحرافی معتزله ها را به پایداری می شکست.
نقشه های دقیق مأمون را نقش بر آب و کاخ پوشالی اعتبارش را بر سرش خراب می کرد.
مأمون، سنگ بر سنگ کینه می نهاد و معتصم، آتش بر آتش انتقام.
حادثه ای در راه بود.
محرم خانه بود و نامحرم اسرار.
از اهالی خورشید نبود؛ با نور غریبه بود. می خواست حلقه اتصال توطئه ای شوم شود. در دستانش گدازه های آتش زبانه می کشید، وقتی زهر را به جان آسمان می ریخت.
سالیانی است کاظمین، غنچه جوان ولایت را میهمان است و ما با حلقه حلقه اشک های چشم مان، دل هامان را به ولایتش پیوند می دهیم.
حال که مجال رفتن به کاظمین نداریم، در دیاری نزدیک تر، به پابوس پیشوای هشتم می رویم؛ غریبی در دیاری آشنا.
آقا سیاه پوش و عزادار، به تسلی آمده ایم با همه کبوترانه های نوحه و ندبه.
در سوگ جوادالائمه

در میان حجره یا رب کیست غوغا میکند
شکوه زیر لب ز بی رحمی دنیا میکند
همسرش از فرط شادی و شعف کف میزند
زین عمل خود را به عالم خوار و رسوا میکند

ابن الرضا به حجره غریبانه جان سپرد
او شمع جمع بود و چو پروانه جان سپرد
مسموم شد ز زهر جگر سوز اُمّ فضل
از روی شوق در ره جانانه جان سپرد
اولين توصيه ء يه شهيد

نگاهت به بزرگي خدا باشه نه كوچكي گناه

به کوچیکی گناھ نگاھ نکن !
به بزرگی کسی نگاھ کن که ازش نافرمانی کردی
بنده نوازی امام زمان( علیه السلام)
محمّد بن احمد صفوانى مى گوید:من اهل (ران) شهرى بین مراغه وزنجان هستم. در شهر ما پیرمردى زندگى مى کرد که صد وهفده سال داشت. نام او قاسم بن علا بود. او به شرف ملاقات امام هادى (علیه السلام) وامام حسن عسکرى (علیه السلام) رسیده بود، ودر زمان غیبت صغرا همیشه نامه هایى از ناحیه مقدّس حضرت ابا صالح المهدى (علیه السلام) توسط سفرى آن حضرت ـ یعنى محمّد بن عثمان وحسین بن روح ـ دریافت مى کرد. او در هشتاد سالگى از دو چشم نابینا شده بود.
روزى ما در خانه او بر سر سفره مشغول غذا خوردن بودیم. او بسیار اندوهگین بود، زیرا دو ماه بود که هیچ ارتباطى با حضرت (علیه السلام) نداشت. در این حال، دربان خانه وارد شد وبا شادى گفت: پیک عراق!
قاسم بسیار مسرور شد. رو به قبله نموده، سجده شکرى به جى آورد.
قاصد، مردى میان سال وکوتاه قد بود که مانند اغلب قاصدان پیراهنى کتانى پوشیده وعبایى بر دوش انداخته بود، وکفش مخصوص سفر در پا داشت وخورجینى بر دوش.
قاسم برخاست و او را در آغوش کشید وخورجینش را از روى دوشش برداشت. دستور داد طشت وآب آوردند تا دستانش را بشوید. سپس او را کنار خود نشاند وبا هم مشغول غذا شدیم، بعد از اتمام غذا وشستن دست، آن مرد، نامه ى را که کمى از نصف یک نامه معمولى بزرگتر به نظر مى رسید بیرون آورد وبه قاسم داد.
وقتى قاسم نامه را گرفت آن را بوسید وبه کاتب خود ابوعبد الله بن ابى سلمة داد، کاتب نامه را گرفت ومُهر آن را باز کرد وخواند.
وقتى سکوت کاتب بیش از حدّ معمول به طول انجامید، قاسم دانست که نکته ى در نامه هست که بیان آن برى کاتب دشوار است. به همین خاطر پرسید: آیا خبرى شده است؟
کاتب گفت: خیر است.
قاسم گفت: آیا درمورد من مطلبى فرموده اند؟
کاتب گفت: اگر دوست ندارى، نگویم.
قاسم گفت: مطلب چیست؟
کاتب گفت: حضرت (علیه السلام) فرموده اند: (وقتى این نامه رسید، چهل روز بعد فوت مى کنى)، وهفت تکّه پارچه نیز فرستاده اند.
قاسم گفت: آیا دینم به سلامت خواهد بود؟
کاتب گفت: آرى.
آنگاه قاسم خندید، وگفت: دیگر آرزویى بعد از این عمر طولانى ندارم.
آنگاه مرد تازه وارد برخاست، واز خورجینش سه دست شلوار، یک پیراهن حبرى یمانى سرخ، یک عمّامه، دو دست لباس ویک حوله بیرون آورد وبه قاسم داد.
خود قاسم نیز پیراهنى داشت که امام رضا (علیه السلام) به او خلعت داده بود.قاسم دوستى داشت به نام عبدالرحمان بن محمّد سنیزى که به رغم دوستى اش با قاسم، شدیداً دشمن اهل بیت (علیهم السلام) بود. دوستى آن ها نیز به خاطر روابط اقتصادى بود. قاسم هم نسبت به او علاقه ى داشت.
عبدالرحمان قصد داشت به خانه قاسم بن علا بیاید، زیرا مى خواست پسر قاسم را که حسن نام داشت با پدرزنش که ابوجعفر بن حمدون همدانى بود، آشتى دهد.قاسم، به دو نفر از مشایخ که با او مأنوس بودند ونام یکى ابو حامد عمران بن مفلّس ودیگرى ابو على بن جحدر بود، گفت: مى خواهم این نامه را برى عبدالرحمان بخوانید چون دوست دارم هدایت شود، وامیدوارم خداوند با خواندن این نامه او را هدایت کند.
آن ها در پاسخ گفتند: به خاطر خدا از این فکر درگذر، که حتّى بسیارى از شیعیان هم تحمّل شنیدن این مطالب را ندارند وگمان مى کنند که دروغ است چه رسد به عبد الرحمان.
قاسم گفت: مى دانم رازى را که اجازه ندارم آشکار نمایم، فاش مى کنم. با این حال، به خاطر محبتى که نسبت به عبدالرحمان وعلاقه ى که به هدایت او دارم مى خواهم این نامه را برایش بخوانم.
آن روز گذشت وروز پنج شنبه 13 رجب عبدالرحمان نزد قاسم آمد وسلام نمود. قاسم آن نامه را بیرون آورد وگفت: این نامه را بخوان وبه وجدان خود رجوع کن.
عبدالرحمان شروع به خواندن نامه کرد، وقتى به آن قسمت که خبر فوت قاسم نوشته شده بود رسید، نامه را پرت کرد وگفت: ى ابامحمّد! تقوى الهى را پیشه کن! تو مردى فاضل هستى، واز دینت اطّلاع دارى. چطور عقلت این موضوع را مى پذیرد در حالى که خداوند فرموده است:
(وَما تَدْرِى نَفْسٌ ماذا تَکْسِبُ غَداً وَما تَدْرِى نَفْسٌ بِأَیَّ أَرْض تَمُوتُ)(سوره لقمان: آیه 34) (هیچ کس نمى داند فردا چه روى خواهد داد وهیچ کس نمى داند در کدام سرزمین مى میرد).
ودر جى دیگر مى فرماید:
(عالِمُ الغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ اَحَداً)(سوره الجن: آیه 27) (اوست دانى به غیب وبر هیچ کس غیب او آشکار نمى شود).
قاسم خندید وگفت: آیه را تا آخر بخوان که:
(اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول) (جز فرستاده ى که خدا از او خشنود باشد).
ومولى من فرستاده مورد رضایت خدا است. مى دانستم که تو چنین خواهى گفت. با این حال، تاریخ امروز را داشته باش، اگر من بعد از تاریخى که در نامه ذکرشده زنده ماندم بدان که حق با من نیست، اما اگر مُردم به وجدان خود مراجعه کن.
عبدالرحمان نیز تاریخ آن روز را نوشت واز یکدیگر جدا شدند.
محمّد بن احمد صفوانى گوید: قاسم بن علا درست هفت روز بعد از رسیدن نامه بیمار شد، واز آن روزى که عبدالرحمان را دید بیمارى اش شدیدتر شد، سى وسه روز بعد از رسیدن نامه به دیدن او رفتم، او در بستر افتاده وبه دیوار تکیه داده بود. فرزندش حسن که دائم الخمر بود ودامادش ابوجعفر بن حمدون همدانى گوشه ى نشسته وردایش را بر سر کشیده بود. ابو حامد، عمران بن مفلس هم در گوشه ى دیگر وابو على بن جحدون ومن وگروهى از مردم شهر نیز مى گریستیم.
ناگاه دیدیم که قاسم به دستهى خود، به طرف پشت تکیه کرده ومى گوید:
(یا محمّد! یا على! یا حسن! یا حسین! یا موالى! کونوا شفعائى إلى اللّه عزّوجلّ. یا محمّد! یا على! یا حسن! یا حسین! ى سروران من! مرا در نزد خداوند شفاعت کنید).
آنگاه دوباره این عبارات را تکرار کرد، در مرتبه سوّم ائمه دیگر را نیز به شفاعت طلبید، وقتى به نام مبارک امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) رسید پلکهى چشمانش لرزید چنان که اطفال گلبرگه ى گله ى لاله را مى لرزانند! حدقه چشمانش باد کرد. آنها را با سر آستین خویش مالش داد. چیزى شبیه آب گوشت از آنها خارج شد.
سپس به طرف فرزندش نگاه کرد وگفت: حسن! بیا نزد من.
آنگاه ابو حامد وابو على را صدا زد وهمه گرد او جمع شدیم در حالى که او به ما با چشمان سالم نگاه مى کرد.
ابو حامد گفت: مرا مى بینى؟
قاسم دستش را بر روى یک یک ما نهاد وهمه دانستند که او بینا شده است. این خبر بین عموم مردم شایع شد وهمه برى مشاهده وزیارت او آمدند.
وقتى خبر به بغداد وبه قاضى القضاة بغداد ـ یعنى ابو سائب عتبه بن عبیداللّه مسعودى ـ رسید، به سرعت خود را به شهر ما رساند وبه نزد قاسم رفت. چون قاسم را ملاقات کرد انگشترى که نگین فیروزه داشت که بر روى آن سه سطر نگاشته شده بود به او نشان داد وگفت: این چیست؟
قاسم آن را دید وگرفت، ولى نتوانست خطوط روى آن را بخواند. مردم تعجّب کردند. عدّه ى به خاطر این که قاسم توانسته بود انگشتر قاضى را ببیند وتشخیص دهد وعدّه ى هم به خاطر این که نتوانسته بود خطوط روى آن را بخواند! در این باره باهم گفت وگو مى کردند.
قاسم رو به فرزندش حسن کرده وگفت: خداوند به تو منزلت ومرتبتى داده است. آن را قبول کن وخداوند را سپاسگزار باش.
حسن گفت: قبول کردم.
قاسم گفت: چگونه؟
حسن گفت: هر طور که شما بفرمائید پدر جان!
قاسم گفت: باید از خوردن شراب دست کشیده وتوبه کنى.
حسن گفت: قسم به حقّ کسى که تو او را یاد مى کنى از خوردن شراب واعمالى که تو از آنها بى خبرى دست برداشتم!
آنگاه قاسم دست به دعا برداشته وگفت: خداوندا! طاعت خویش را به حسن الهام کن، واو را از معصیت خویش دور نما!
واین جمله را سه بار تکرار کرد، آنگاه کاغذى خواست ووصیّت خود را به دست خود تنظیم کرد، واز جمله، زمین هایى را که داشت وقف امام زمان (علیه السلام) نمود وخطاب به فرزندش نوشت:
اگر شایستگى وکالت امام (علیه السلام) را یافتى نصف درآمد زمینه ى (فرجیده) از آن توست، ومابقى متعلّق به مولایم امام زمان (علیه السلام) است، واگر این شایستگى را نیافتى، خیر خود را از راهى که مورد رضى خداست جستجو کن).
حسن نیز وصیّت پدر را پذیرفت.
درست روز چهلم، هنگام دمیدن فجر قاسم وفات یافت، رحمت خدا بر او باد.
عبدالرحمان خود را به خانه قاسم رساند در حالى که با سرو پى برهنه واندوهى فراوان در کوى وبازار فریاد مى زد: اى واى آقایم!
وقتى مردم او را در این حال دیدند فهمیدند که او نسبت به قاسم احترام بسیارى قائل بوده است. از او پرسیدند: چه شده که چنین مى کنى؟
عبدالرحمان گفت: ساکت باشید. آنچه که من از او دیده ام شما ندیده اید.
ابو حامد بر جنازه قاسم آب ریخت، وابوعلى بن جحدر او را غسل داد. پس از غسل ابتدا خلعتى را که امام رضا (علیه السلام) به قاسم اعطا فرموده بودند، پوشانیدند، آنگاه با هفت تکه قُماشى که حضرت حجّت (علیه السلام) از عراق فرستاده بودند، او را کفن نمودند.
پس از تشییع جنازه قاسم، عبدالرحمان دست از عقیده باطل خود برداشت وبه ولایت وحضور امام زمان (علیه السلام) ایمان آورد، وبسیارى از املاک خود را وقف حضرت (علیه السلام) نمود.
بعد از مدّت کوتاهى نامه تسلیت امام زمان (علیه السلام) خطاب به حسن پسر قاسم رسید، وایشان در انتها او را همانطور که پدرش دُعا کرده بود، دُعا فرموده بودند که:
(خداوندا! طاعت خویش را به حسن الهام کن، واو را از معصیت خود دور نما).
وپس از آن مرقوم نموده بودند:
(ما پدرت را امام تو قرار دادیم واعمال او الگوى توست).
منبع:غیبت طوسى، ص 310 ـ 315، التوقیعات الوارده، بحار الانوار، ج 51، ص 313 ـ 316